تبلیغات
روزهای زندگی

روزهای زندگی

[http://www.aparat.com/v/WFZUx]





نوشته شده در شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 21:27 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |

طلوع  می کند      آن     آفتاب       پنهانی       ز سمت مشرق   جغرافیای   عرفانی  
دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست ؟         شنیده ام که می آید کسی   به  مهمانی 
کسی که سبز تر   است از هزار   بار   بهار      کسی ، شگفت   آن چنان  که  می دانی 
کسی که نقطه    آغاز  هرچه پرواز   است        تویی   که در سفر   عشق   خط ّ  پایانی
تویی   بهانه ی  آن ابر ها   که   می گریند        بیا    که  صاف شود  این  هوای  بارانی  
تو       از   حوالی     اقلیم   هر  کجا  آباد       بیا که می رود این شهر رو  به   ویرانی  
کنار نام  تو   لنگر  گرفت   کشتی   عشق         بیا که  یاد   تو آرامشی   است   طوفانی  
  

قیصر امین پور 

نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت 1395 ساعت 18:12 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |

در یکی از شب ها ، چندین ساعت در قله ی کوه باقی ماند . بالأخره به طرف غار حرا ، سرازیر گردید . در آن جا به آرامگاه شبانه خود رفت .او نخوابید و افکارش تا پاسی از شب با او بودند .سرانجام ، حالتی به او دست داد . گویی که کوه هم با او به خواب رفت . ناگهان روشنایی تندی از پشت حدقه های بسته ی چشم محمد به دیدگانش خورد .رنگ قرمزی در داخل چشم خود دید ؛ هراسان چشم را باز کرد . نوری متحرک به سویش آمد که دنباله ی آن به آسمان کشیده شده بود . این نور به وی نزدیک شد ،وجودش را گرفت و به داخل وجودش ، به مغزش ، به قلبش و به روحش وارد شد. 

محمد لرزید ؛ عرق بر تمام وجودش نشست . روحش به سان کبوتری که به اضطراب افتد ، تکان های شدیدی خورد .

 حرارت عجیبی در وجودش پدید آمد که بعد ها آن را بدین گونه بیان کرد :

«احساس کردم که مرگ بر جسمم و زندگیِ ملایم و لطیفی بر قلب و روحم چیره شد».
در سرش دوار و در گوشش طنین افتاد ؛ یک مرتبه از میان نور «صدایی» شنید که گفت : محمد!
محمد (مضطرب)جواب داد :کیست ؟...
صدایی از میان نور گفت : جبرئیل .
محمد گفت :جبرئیل؟
صدا گفت : بخوان .
محمد با وحشت برخاست ، بیرون آمد ، به اطراف نگاه کرد . کسی نبود ؛ صحرای بی لک ، ماه بی سایه . بالا ی سر را نگریست ؛تلألؤ ستارگان ، نگاه های ماه ...    همین .
دوباره همان نور جلوه گر شد . محمد صدا را برای بار سوم شنید که گفت : بخوان .
محمد جواب داد : نمی توانم بخوانم . 
صدا باز هم گفت : محمد ، بخوان .... بخوان ....
دستی که کتاب را گرفته بود ، در مقابل او پدید آمد . کتاب در میان حریر سپیدی بود. دوباره صدا بلند شد و گفت :
-زبان باز کن و بخوان ... این ها را با من بگو .
چشمه ای از قلب محمد بیرون جهید و این کلمات را با فرشته گفت :
«بخوان به نام خدایی ، که خلق کرد . خلق کرد انسان را از علق .»

«بخوان که خدای تو کریم ترین وجود هاست . خدایی که به وسیله ی قلم تعلیم داد و به انسان چیز هایی که نمی دانست،
 آموخت ..»
و صدا خاموش شد .
آن فشار ، آن لرزه ، آن حرارت ، آن نور خیره کننده ، این ها نیز یک مرتبه خاموش شد و پرید . خستگی فوق العاده ای بر جسم محمد افتاد و عرق از بدنش سرازیر گردید . 
محمد آن کلمات را دوباره به خاطر آورد و به تنهایی تکرار کرد . مدتی به آسمان نگریست و همان نور و درخشندگی را باز در همه جا دید . 
بی اختیار به سجده افتاد و گریست .
............................
صدا ی او را وزش نسیم سحری  نوازش می داد . 

منبع : «پیامبر» زین العابدین رهنما
القاب حضرت محمد (ص)






نوشته شده در جمعه 17 اردیبهشت 1395 ساعت 15:42 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین 1395 ساعت 16:42 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |





نوشته شده در پنجشنبه 12 فروردین 1395 ساعت 15:01 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |

[تصویر:  202.jpg]
منبع : https://www.instagram.com/bacheshiebas

نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند 1394 ساعت 10:02 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک