تبلیغات
روزهای زندگی

روزهای زندگی

کسی گفت چیزی را از یاد برده ام . مولانا گفت : 
در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست . تنها یک چیز را نباید از یاد برد . تو برای کاری به دنیا آمده ای که اگر آن را به انجام نرسانی ، هیچ کاری نکرده ای . از آدمی کاری بر می آید که آن کار نه از آسمان بر می آید و نه از زمین و نه از کوه ها ، اما تو می گویی که کارهای زیادی از من بر میاید ، این حرف تو به این می ماند که :
شمشیر گرانبهای شاهانه ای راساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته ام ؛ یا این که در دیگی زرّین شلغم بار کنی .
خود را این قدر ارزان مفروش که بسیار گران بهایی ! بهانه می آوری که من با انجام دادن کار های سودمند ، روزگار می گذرانم . دانش می آموزم ،فلسفه و فقه و منطق و ستاره شناسی و پزشکی می خوانم ، اما این ها همه برای توست ، تو برای آن ها نیستی . اگر خوب فکر کنی در می یابی که اصل تویی و همه ی این ها فرع است . تو نمی دانی که چه شگفتی ها و چه جهان های بی کرانی در تو موج می زند . آخر این تن تو ، اسب توست، اسبی بر سر آخور دنیا . خوارک این اسب که خوارک تو نیست . 
finding-your-life-purpose-journey-universe
منبع :قصه های شیرین فیه ما فیه مولوی ، باز نویس :محمد کاظم مزینانی ، نشر پیدایش ،چاپ چهارم ،1381،صص17-18
(متن خلاصه شده )

نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 15:07 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |

Image result for nature
به تماشا سوگند 
و به آغاز کلام 
و به پرواز کبوتر در ذهن
واژه ای در قفس است 
 
حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود . 
من به آنان گفتم :
آفتابی لب درگاه شماست 
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد 

و به آنان گفتم :
سنگ آرایش کوهستان نیست 
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است 
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند . 
پی گوهر باشید . 
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید . 

و من آنان را ، به صدای قدم  پیک بشارت دادم 
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت 

و به آنان گفتم 
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی 
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند .
هر که با مرغ هوا دوست شود 
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود . 
آن که نور از سر انگشت زمان بر چیند 
می گشاید گره ی پنجره ها را با آه . 

زیر بیدی بودیم . 
برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم : 
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند : 
سحر می داند، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند 
ابر انکار به دوش آوردند 
باد را نازل کردیم 
تا کلاه از سرشان بردارد .
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمان را بستیم . 
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش . 
جیبشان را پر عادت کردیم . 
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .  

نوشته شده در شنبه 16 مرداد 1395 ساعت 10:32 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |

[http://www.aparat.com/v/WFZUx]





نوشته شده در شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 20:27 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |

طلوع  می کند      آن     آفتاب       پنهانی       ز سمت مشرق   جغرافیای   عرفانی  
دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست ؟         شنیده ام که می آید کسی   به  مهمانی 
کسی که سبز تر   است از هزار   بار   بهار      کسی ، شگفت   آن چنان  که  می دانی 
کسی که نقطه    آغاز  هرچه پرواز   است        تویی   که در سفر   عشق   خط ّ  پایانی
تویی   بهانه ی  آن ابر ها   که   می گریند        بیا    که  صاف شود  این  هوای  بارانی  
تو       از   حوالی     اقلیم   هر  کجا  آباد       بیا که می رود این شهر رو  به   ویرانی  
کنار نام  تو   لنگر  گرفت   کشتی   عشق         بیا که  یاد   تو آرامشی   است   طوفانی  
  

قیصر امین پور 

نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت 1395 ساعت 17:12 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |

در یکی از شب ها ، چندین ساعت در قله ی کوه باقی ماند . بالأخره به طرف غار حرا ، سرازیر گردید . در آن جا به آرامگاه شبانه خود رفت .او نخوابید و افکارش تا پاسی از شب با او بودند .سرانجام ، حالتی به او دست داد . گویی که کوه هم با او به خواب رفت . ناگهان روشنایی تندی از پشت حدقه های بسته ی چشم محمد به دیدگانش خورد .رنگ قرمزی در داخل چشم خود دید ؛ هراسان چشم را باز کرد . نوری متحرک به سویش آمد که دنباله ی آن به آسمان کشیده شده بود . این نور به وی نزدیک شد ،وجودش را گرفت و به داخل وجودش ، به مغزش ، به قلبش و به روحش وارد شد. 

محمد لرزید ؛ عرق بر تمام وجودش نشست . روحش به سان کبوتری که به اضطراب افتد ، تکان های شدیدی خورد .

 حرارت عجیبی در وجودش پدید آمد که بعد ها آن را بدین گونه بیان کرد :

«احساس کردم که مرگ بر جسمم و زندگیِ ملایم و لطیفی بر قلب و روحم چیره شد».
در سرش دوار و در گوشش طنین افتاد ؛ یک مرتبه از میان نور «صدایی» شنید که گفت : محمد!
محمد (مضطرب)جواب داد :کیست ؟...
صدایی از میان نور گفت : جبرئیل .
محمد گفت :جبرئیل؟
صدا گفت : بخوان .
محمد با وحشت برخاست ، بیرون آمد ، به اطراف نگاه کرد . کسی نبود ؛ صحرای بی لک ، ماه بی سایه . بالا ی سر را نگریست ؛تلألؤ ستارگان ، نگاه های ماه ...    همین .
دوباره همان نور جلوه گر شد . محمد صدا را برای بار سوم شنید که گفت : بخوان .
محمد جواب داد : نمی توانم بخوانم . 
صدا باز هم گفت : محمد ، بخوان .... بخوان ....
دستی که کتاب را گرفته بود ، در مقابل او پدید آمد . کتاب در میان حریر سپیدی بود. دوباره صدا بلند شد و گفت :
-زبان باز کن و بخوان ... این ها را با من بگو .
چشمه ای از قلب محمد بیرون جهید و این کلمات را با فرشته گفت :
«بخوان به نام خدایی ، که خلق کرد . خلق کرد انسان را از علق .»

«بخوان که خدای تو کریم ترین وجود هاست . خدایی که به وسیله ی قلم تعلیم داد و به انسان چیز هایی که نمی دانست،
 آموخت ..»
و صدا خاموش شد .
آن فشار ، آن لرزه ، آن حرارت ، آن نور خیره کننده ، این ها نیز یک مرتبه خاموش شد و پرید . خستگی فوق العاده ای بر جسم محمد افتاد و عرق از بدنش سرازیر گردید . 
محمد آن کلمات را دوباره به خاطر آورد و به تنهایی تکرار کرد . مدتی به آسمان نگریست و همان نور و درخشندگی را باز در همه جا دید . 
بی اختیار به سجده افتاد و گریست .
............................
صدا ی او را وزش نسیم سحری  نوازش می داد . 

منبع : «پیامبر» زین العابدین رهنما
القاب حضرت محمد (ص)






نوشته شده در جمعه 17 اردیبهشت 1395 ساعت 14:42 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین 1395 ساعت 15:42 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک