تبلیغات
روزهای زندگی - بخوان !

روزهای زندگی

در یکی از شب ها ، چندین ساعت در قله ی کوه باقی ماند . بالأخره به طرف غار حرا ، سرازیر گردید . در آن جا به آرامگاه شبانه خود رفت .او نخوابید و افکارش تا پاسی از شب با او بودند .سرانجام ، حالتی به او دست داد . گویی که کوه هم با او به خواب رفت . ناگهان روشنایی تندی از پشت حدقه های بسته ی چشم محمد به دیدگانش خورد .رنگ قرمزی در داخل چشم خود دید ؛ هراسان چشم را باز کرد . نوری متحرک به سویش آمد که دنباله ی آن به آسمان کشیده شده بود . این نور به وی نزدیک شد ،وجودش را گرفت و به داخل وجودش ، به مغزش ، به قلبش و به روحش وارد شد. 

محمد لرزید ؛ عرق بر تمام وجودش نشست . روحش به سان کبوتری که به اضطراب افتد ، تکان های شدیدی خورد .

 حرارت عجیبی در وجودش پدید آمد که بعد ها آن را بدین گونه بیان کرد :

«احساس کردم که مرگ بر جسمم و زندگیِ ملایم و لطیفی بر قلب و روحم چیره شد».
در سرش دوار و در گوشش طنین افتاد ؛ یک مرتبه از میان نور «صدایی» شنید که گفت : محمد!
محمد (مضطرب)جواب داد :کیست ؟...
صدایی از میان نور گفت : جبرئیل .
محمد گفت :جبرئیل؟
صدا گفت : بخوان .
محمد با وحشت برخاست ، بیرون آمد ، به اطراف نگاه کرد . کسی نبود ؛ صحرای بی لک ، ماه بی سایه . بالا ی سر را نگریست ؛تلألؤ ستارگان ، نگاه های ماه ...    همین .
دوباره همان نور جلوه گر شد . محمد صدا را برای بار سوم شنید که گفت : بخوان .
محمد جواب داد : نمی توانم بخوانم . 
صدا باز هم گفت : محمد ، بخوان .... بخوان ....
دستی که کتاب را گرفته بود ، در مقابل او پدید آمد . کتاب در میان حریر سپیدی بود. دوباره صدا بلند شد و گفت :
-زبان باز کن و بخوان ... این ها را با من بگو .
چشمه ای از قلب محمد بیرون جهید و این کلمات را با فرشته گفت :
«بخوان به نام خدایی ، که خلق کرد . خلق کرد انسان را از علق .»

«بخوان که خدای تو کریم ترین وجود هاست . خدایی که به وسیله ی قلم تعلیم داد و به انسان چیز هایی که نمی دانست،
 آموخت ..»
و صدا خاموش شد .
آن فشار ، آن لرزه ، آن حرارت ، آن نور خیره کننده ، این ها نیز یک مرتبه خاموش شد و پرید . خستگی فوق العاده ای بر جسم محمد افتاد و عرق از بدنش سرازیر گردید . 
محمد آن کلمات را دوباره به خاطر آورد و به تنهایی تکرار کرد . مدتی به آسمان نگریست و همان نور و درخشندگی را باز در همه جا دید . 
بی اختیار به سجده افتاد و گریست .
............................
صدا ی او را وزش نسیم سحری  نوازش می داد . 

منبع : «پیامبر» زین العابدین رهنما
القاب حضرت محمد (ص)






نوشته شده در جمعه 17 اردیبهشت 1395 ساعت 14:42 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک