تبلیغات
روزهای زندگی - توحید

روزهای زندگی

راه های اثبات وجود خدا

1 -  روانی (فطری) 2- علمی (شبه فلسفی) 3- فلسفی

 

راه فطری : احساس وجود خدا در انسان هست . مثَل خدا. انسان مثَل مغناطیس و آهن است . ممکن است این سوال پیش بیاید که اگر توحید فطری می بود ، افراد بشر درباره ی آن اختلاف پیدا نمی کردند . جواب ما این است که اگر کسی به نحو صحیحی  این مسئله را طرح کند در تصدیق آن تردید نمی کند. همان دانشمندان درجه اولی هم که شما می گویید ، وقتی وارد بحثشان می شوید ،می بینید یک چیزی را پیش خودشان فرض و تصور کرده اند و اسم «خدا» را روی آن گذاشته اند . و بعد همه ی شک ها و شبهه ها و ایرادها را روی همان مفروض خودشان بنا کرده اند . ممکن است شما بپرسید مگر مسأله ی توحید را دو جور یا بیش تر می شود طرح کرد ؟ این را من با یک مثال توضیح می دهم . ببینید ! ما می خواهیم بدانیم خدا هست یا نیست . از اول باید بدانیم اشیائی که می خواهیم هستی و نیستی آن ها را اثبات کنیم دو گونه اند . یک وقت هست که ما در مقام اثبات موجودی از موجود ها به عنوان یک جزء از اجزای عالم هستیم . فرض کنید درباره ی عناصر ،می گوییم فلان عنصر را فلان دانشمند کشف کرد . هر عنصری از عناصری که در این عالم هست ، یک جزء از اجزای این عالم است . و یک وقت هست وقتی درباره ی اثبات وجود شیئی بحث می کنیم ،آن شیء،  شیئ در کنار سایر اشیا نیست ، بلکه آن شیئ اگر باشد با همه اشیا هست و اگر نباشد در هیچ جا وجود ندارد .


(متن خلاصه شده و اگر جایی ابهام وجود داشت می توانید کتاب را خریداری کنید و آن را کامل مطالعه کنید یا به سایت رفته و متن کامل کتاب را در آن بخوانید.  )

منبع : کتاب توحید ، نویسنده استاد مرتضی مطهری 

مثال :اگر آدمی «زمان» را به عنوان جزئی از اجزای طبیعت در کنار سایر اجزا تصور کرده باشدو بخواهد ان را در زیر ذره بین یا پشت تلسکوپ و یا در لابراتور در ضمن تجزیه پیدا کند ،تا ابد هم جست و جو کند زمان را پیدا نمی کند . آخر هم خسته می شود و می گوید زمان وجود ندارد .

اما کسی که زمان را جدا از اشیا جست و جو نمی کند بلکه زمان را در اشیا جست و جو می کند .یعنی عالم غیر از این سه کشش طول و عرض و ارتفاع  ، کشش بخصوص دیگر نیز دارد که نام ان «زمان» است .پس ببینید طر ح یک مسئله چقدر تفاوت می کند . (البته مثالی که عرض کردیم صد در صد منطبق نیست چون زمان بعد است ولی خدا بعد نیست . ولی در این جهتی که منظور ما بود مثال رسایی است . )

 

راه فطرت در زبان عرفا به نام عشق گفته می شود . عرفا گفته اند که : برای بشر امکان ندارد غیر خدا را پرستش کند . می گویند بت پرست هم خدا را پرستش می کند . طبیعتش او را به دنبال خدا راه انداخته ولی اشتباه در تطبیق می کند . پس علت چسبیدنش به مجاز همان حس واقعی است که او را به دنبال حقیقت روان کرده است

راه علمی (شبه فلسفی ) خود به سه راه 1- نظم 2- خلقت 3- هدایت تقسیم می شود .

علم به طور مستقیم نمی تواند خدا را به انسان نشان بدهد . اگر چیزی این طور محاط علم و تجربه و آزمایش در بیاید نمی تواند خدا باشد . همان طور که نمی تواند روح یا زمان باشد . یعنی اموری که محدود به حد معینی نیستند . 

این را ه شناختن خدا به وسیله مخلوقات است .

نظم : نظام در خلقت یعنی عالم ناشی از تصادف نیست. تصادف یعنی بی علت . اما بی علت گاهی به معنای نداشتن علت فاعلی و گاهی به معنای نداشتن علت غائی .

همیشه برای علت ها مثال ساده ای از مصنوعات بشر ذکر می کنند که البته این مثال ها نا رساست ولی برای روشن شدن مطلب چاره ای از این مثال ها نیست .شما روی صفحه ی کاغذ مطلبی را می نویسید .در این جا چهار علت تصویر می شود : علت مادی ، علت صوری ، علت فاعلی و علت غایی .

علت مادی یعنی قبل از نوشتن شما باید باید کاغذ ، خود نویس و جوهر خود نویس وجود داشته باشد . علت صور ان چیزی است که به ماده شکل می دهد .؛ یعنی خود شکلش . خط آن وقت به صورت این خط در می آید که شما اگر کلمه ی «فدایت شوم» را  می نویسید ، سر «ف» را گرد کنید . به ترتیب «د» را بنویسید و ..

علت فاعلی نیرویی است که این جوهر را روی صفحه ی کاغذ بکشاند . و علت غایی : شما در این جا هدف معینی دارید ؛ یعنی این را می نویسید برای این که به دست شخصی برسد . و او بخواند و مقصود شما را درک کند .

اختلاف الهیون و مادّیون مربوط به علت فاعلی نیست . کسی هم نمی خواهد نظم ناشی از علت فاعلی را دلیل بر وجود خدا بگیرد . چون نظم فاعلی فقط به همین مقدار است که هر معلولی ناشی از علتی است و هر علتی هم به نوبه ی خود منشأ است برای معلولی .

مادّیون منکر اصل علت غایی هستند و منکر وجود نظمی که الزاماً ناشی از علت غایی باشد . ولی الهیون معتقدند  که نظم عالم به شکلی است که بدون آن که اصل علت غایی را دخالت بدهیم قابل توجیه نیست.

مثلاً بچه ی پنج  ساله ی مدرسه نرفته ای که اساسا با خط آشنا نیست ، خطوطی روی صفحه ی کاغذ کشیده باشد . یک بچه با یک آدم تحصیلکرده ی خط یاد گرفته ، تفاوتش در علت فاعلی نیست ، نیروی دست بچه هم کافی است برای این که این را بنویسد . در این جور موارد می گوییم تنها فرض علت فاعلی ( یعنی وجود نیرویی که برای این کار از نظر مقدار کافی باشد )کافی نیست . بلکه اراده و کنترلی هم برای این نیروی باید وجود داشته باشد، به طوری که کلمه ی «برای » در آن جا محقق بشود؛ یعنی هر چیزی نشان بدهد که وسیله ای است برای هدفی . باید حتماً فرض کرد که این فاعل دارای قوه ی شعور و حکمت و تدبیر بوده است . به طوری که نیروی خودش را اراده و انتخاب می کرده است و همیشه سر دوراهی ها ، بلکه هزار راهی ها  قرار می گرفته  و از میان آن ها یکی را که مناسب بوده اختیار می کرده است .

از شما می پرسم سواد یا ذوق و معلومات را در اشخاص از کجا اطلاع پیدا می کنید ؟ با چشم دیده نمی شود . با دست هم لمس نمی شود . حتی با چشم مسلح و ابزار هم نمی شود تشخیص داد . بلکه از اثر او متوجه می شویم . مثلاً می بینیم اگر سعدی آدم بی فهم و بی ذوقی بود ، خود به خود چنین آثاری از او به وجود نمی آمد.

 

آیا تصادف در عالم وجود دارد ؟

یک تصادف نقطه مقابل نظم فاعلی است ( یعنی یک چیزی خود به خود و بدون علت به وجود بیاید . ) این که صد در صد مردود است و امر قابل بحثی نیست .

اما تصادفی که نقطه مقابل علت غایی است .

هر فاعلی حتی اگر فاقد شعورهم باشد به سوی هدفی حرکت می کند . اگر ما دو رشته از علت داشته باشیم که هر کدام به سوی هدفی خاص سیر می کند ، ممکن است این دو در یک نقطه به هم برسند و وقتی به همدیگر برسند یک جریانی به وجود بیاید ؛ این جریان را تصادف می گوییم . تصادف اتومبیل ها را هم از همین جهت  تصادف می گویند. مسلّم این است که این جور تصادف ها همیشه درعالم وجود دارد . خوب ، آیا هیچ ممکن است در خلقت اشیا تصادف دخالت داشته باشد ؟ مانعی نیست تصادف به این معنا دخالت داشته باشد و این دخالت داشتن با اصل علت غایی منافات ندارد . مثلاً فرضیه ای راجع به کره ی زمین هست که می گویند ، زمین یک قطعه ای است که از خورشید جدا شده است و اول جزء خورشید بوده ؛ در همان حال ِحرکت شدیدی که خورشید داشته ، - همانطور که وقتی «آتش چرخان »را می چرخانند جرقه هایی از آن جدا می شود – زمین به صورت جرقه ای از آن جدا شده ( این یک امر کاملاً تصادفی است )، بعد زمین در یک حد معینی که رسیده است تحت تأثیر قوه ی جاذبه از یک طرف و نیروی گریز از مرکز از طرف دیگر ، دور خورشید چرخیده ؛ سال ها گذشته تا کم کم قشر زمین سرد شدهو برای زندگی مستعد گردیده و بعد زندگی پیدا شده است . پس اساس این دنیا را تصادف به وجود آورده است .

اگر چنین حرفی درست باشد ؛ آیا این منافات دارد با این که نظامی که الآن می گردد ، بر نظام علیت غایی باشد و طبیعت به سوی هدف حرکت کند ؟این  مثل این است که شما وقتی از کنار خیابان رد می شوید ، می بینید گلی از بغل دیوار روییده است . می گویید حتماً وقتی که گِل این جا درست می کردند تخم این گُل تصادفاً در لابلای این گِل ها وجود داشته است . اما این منافات ندارد با این که خود طبیعت گُل که این حرکت را انجام می دهد ، روی همان اصل توجه به هدف انجام می دهد.

از نظر کلی ، تصادف در عالم وجود ندارد

به عنوان مثال یک وقت من می دانم این جا در زیرِ زمین گنجی مدفون است . و شروع می کنم به کندن زمین تا به آن گنج برسم . اما اگر یک ادم زمین را بکند برای این که می خواهد چاه آبی در خانه ی خودش داشته باشد و اتفاقاً به گنجی برسد و بگوید «من این چاه را کندم و تصادفاً به گنجی رسیدم »از نظر انسان اول تصادفی در کار نبود ولی از نظر انسان دوم که نمی دانست ، تصادف بود.

از این جهت است که تصادف ها اموری نسبی هستند ؛ یعنی در عالم هر چیزی که در مسیری قرار می گیرد هدف دارد ، و اگر بداند در این سیر چه قرار گرفته دیگر تصادف نیست .

حال ، عالَمی که ما از نظر علم و اطلاعات محدود خودمان این همه تصادفات درآن می بینیم ، اگر این عالم تحت تأثیر و تدبیر یک علم و اراده ی کلی باشد که آن را سیر می دهد و تمام جزئیات این مسیر ها را می داند ، از نظر او هیچ چیز در عالم تصادفی و اتفاقی نیست.

 

 

برهان هدایت : این که می بینیم هر مخلوقی در مسیر خودش حرکت می کند . و مانند این است که ان را از روی آگاهی انجام می دهد . یعنی قدرتی هست که او را در مسیر خودش هدایت می کند .

[ من چون این برهان را درست متوجه نشدم آن را خلاصه نویسی نکردم .]

 

راه خلقت

[این قسمت را نیز خلاصه نکرده ام و فقط کمی درباره ی حرکت جوهری می نویسم]

حرکت جوهری

در باب پیدایش اجزای عالم ، صدر المتألهین (ملّا صدرا )معتقد است هر چیزی كه ما در عالم آن را ثابت می پنداریم متغیر است، نمی تواند چیزی در عالم زمان باشد و واقعا ثابت باشد و لو ما آن را به صورت ثابت ببینیم. ممكن است آن چیز در حس و در علم ما ثابت باشد یعنی  به حسب آنچه ما می بینیم ثابت باشد، ولی در واقع نمی تواند ثابت باشد، در واقع متغیر است و چیزی در عالم وجود ندارد كه ثابت باشد تا بعد حركت بر آن عارض بشود. همان جنبه ای هم كه خیال می كنید ثابت است، باز متغیر است. خیلی چیزها هست كه به نظر ما ثابت می آید و در واقع متغیر است. مثلا وقتی ما به عقربه ی ساعت شمار ساعت نگاه می كنیم، آن را كاملا یك امر ثابتی می بینیم، ولی وقتی یك ساعت دیگر به آن نگاه می كنیم، می بینیم كه مثلا از روی خط 3 آمده روی 4، یك دفعه هم كه به اینجا نپریده است، دائما تغییر و حركت می كرده است، ولی چشم ما قادر نیست حركت آن را احساس كند. چشم ما بعضی از حركتها را فقط در یك حد و سطح معینی می بیند. این دلیل نشد كه هر چه ما آن را ثابت می بینیم باید ثابت باشد.

وقتی كه دلایل دیگر به ما حكم می كند كه آنچه در عالم است متغیر و متحرك است و حركت به تمام جنبه های عالم سرایت دارد، پس نتیجه این می شود كه همه چیز حركت است.

وقتی رسیدیم به اینكه همه چیز حركت است، همه ی عالم سراسر (یعنی تمام اجزای عالم در تمام شئونش) یك حركت دائم است، بعد [صدر المتألهین ] تحلیلی از حركت می كند، می گوید وقتی شما حركت را بررسی كنید می بینید حقیقت آن حدوث تدریجی است، یعنی شی ء دائما و تدریجا حادث می شود، یعنی یك درجه از وجودش عقب می افتد، یك درجه ی دیگر پیدا می شود. پس عالم مستمرّ الحدوث است. چرا ما برویم سراغ روز اول، بگوییم در یك لحظه عالم به وجود آمده؟ عالم در تمام لحظاتش در حال حادث شدن است. چیزی در عالم نیست كه باقی باشد. اصلا بقایی در عالم نیست. هیچ چیزی دو لحظه در عالم باقی نیست. تمام عالم- من اوّله الی آخره- دائما در حال حادث شدن است. این نظر به طریق اولی وجود خدا را ثابت می كند. چطور اگر ما همان فرض نامعقول را بكنیم، بگوییم نیست مطلق بود و در یك لحظه عالم به وجود آمد، می گویید پس یك محدثی بوده، اما اگر عالم این طور باشد كه دائما در حال حدوث است، محدث نمی خواهد؟ قطعا محدث می خواهد. چیزی كه وجودش وجود حركتی و حدوثی بخواهد باشد كه دائما در حال حدوث باشد، این بدون اینكه متكی به غیر باشد و از ناحیه ی دیگر فیض بگیرد، امكان پذیر نیست.
نوشته شده در جمعه 22 شهریور 1392 ساعت 20:56 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک