تبلیغات
روزهای زندگی - توحید (راه فلسفی)2

روزهای زندگی

در این پست برهان وجودی آنسلم و فرضیه ی دکارت  و اشکال هایی که بر این دو برهان وارد شده است  نوشته شده است .
منبع : کتاب توحید ، نویسنده : استاد مرتضی مطهری
( متن خلاصه شده و اگر ابهام وجود داشت می توانید کتاب را خریداری کنید یا به
سایت بروید و متن کامل کتاب را در آن بخوانید . )

برهان وجودی آنسلم  

(آنسلم  در قرن یازدهم میلادی و پنجم هجری و تقریبا معاصر با خیام یعنی در حدود  150 سال بعد از ابن سینا بوده است)

از همه ی برهانها كه آنسلم بر اثبات ذات باری آورده، آن كه بیشتر مذكور می شود و موضوع مباحثات بسیار واقع شده، آن است كه معروف است به «برهان وجودی (یا ذاتی) » از این قرار:« همه كس حتی شخص سفیه تصوری دارد از ذاتی كه از آن بزرگتر ذاتی نباشد »

گفته است تصور ذات اعلی كه مافوق همه ی ذاتها باشد و به عبارت دیگر تصور كامل مطلق را همه كس دارد .

«چنین ذاتی البته وجود هم دارد، به دلیل اینكه ما تصور كمال مطلق و كامل مطلق را داریم ز یرا اگر وجود نداشته باشد، بزرگترین ذاتی كه به تصور آید كه وجود داشته باشد، از او بزرگتر است و این خلف است»

می گوید من ذاتی را تصور می كنم كه از او بزرگتر و كاملتر نباشد، این یا وجود دارد یا وجود ندارد، اگر وجود دارد كه همان است كه من می گویم، اگر وجود ندارد پس ذاتی كه بزرگترین ذاتها باشد و وجود هم داشته باشد، از ذاتی كه بزرگترین ذاتها باشد و وجود نداشته باشد كاملتر است. پس كاملتر از آنچه كه من تصور كردم فرض شد و این خلف است

 «پس یقینا ذاتی هست كه هم در تصور، هم در حقیقت، بزرگترین ذات باشد و او خداست»                                               

فرضیه ی دکارت

«من فكر می كنم پس وجود دارم» . آمده است در همه چیز شك كرده است. خوب، شكش كار بجایی است. هر فیلسوفی حق دارد در همه چیز شك كند تا در میان این مشكوكات، یقین واقعی را پیدا كند، بسیار كار خوبی است ولی حالا كه در همه چیز، از طبیعت و ما وراء طبیعت و خدا و جسم و نفس و دین و حتی در وجود خودش هم شك كرده است، آمده است كه از یك نقطه ی یقین شروع بكند. اول چیزی را كه به عنوان نقطه ی یقین می گیرد، خودِ شك است. می گوید در هر چه كه شك كنم، در خود شك كه شك نمی كنم، من شک میکنم ، پس من فكر می كنم، پس من وجود دارم.

البته این حرف از نظر ادبی خیلی شیرین است، اما از نظر علمی و فلسفی حرف بی اساسی است.

کلام بوعلی در رد این فر ضیه

عین این حرف با جوابش در اشارات بوعلی هست. بوعلی می گوید هر كسی وجود خودش را قبل از هر چیزی درك می كند، نمی تواند به وجود خودش به دلیل دیگری پی ببرد، علم نفس به ذات خودش حضوری است. بعد همین حرف را طرح می كند. اگر شما بگویید نه، من به وجود خودم هم از راه یك اثری از قبیل كار كردن و فكر كردن پی می برم  ، اگر بگویید من چون كار می كنم وجود دارم، به دلیل اینكه فكر می كنم وجود دارم، از تو می پرسم: آیا تو كه از راه فكر كردن می خواهی به وجود خودت پی ببری، از فكر كردن، فكر كردن مطلق را درك می كنی؟ می بینی فكر كردن وجود دارد؟ [در این صورت ] از آن فقط به مفكّر مطلق می توانی پی ببری. چون فكر وجود دارد پس مفكّر وجود دارد، از كجا كه تو وجود داشته باشی؟ این به تو مربوط نیست. فكری وجود دارد، فكر هم مفكّر می خواهد. اما اگر بگویی نه، «من فكر می كنم» پس فكر مطلق را درك نمی كنی، فكر را در حالی درك می كنی كه این «م» هم به آن اضافه شده است. «من فكر می كنم» یعنی فكر خودم را درك می كنم. وقتی می گویی «من فكر می كنم» قبل از آنكه فكر را درك كنی، مضاف الیه آن را (كه خودت است) درك می كنی. پس قبل از اینكه فكر را درك كنی خودت را درك کرده ای ، آن وقت چطور می خواهی از فكر پی به وجود خودت ببری؟

کلام دکارت در اثبات وجود خدا

بعد دكارت این را پایه ی حرفهای دیگری قرار داده است و آمده روی تصوراتش، كه این تصوراتی كه در ذهن من وجود پیدا كرده، از كجا آمده است؟ این تصورات را خودم ایجاد كرده ام؟ چیز دیگری ایجاد كرده است؟ تا می رسد به همین تصور نامتناهی. می گوید یك تصور در ذهن من وجود دارد و آن تصور خداست. تصور خدا خیلی تصور بزرگی است، این را حتما خود من به وجود نیاورده ام، چون من ناقصم و از ناقص كامل زاده نمی شود من كوچكتر از آن هستم كه خودم این تصور را در خودم به وجود آورده باشم و هر چیزی كه مثل من است [كوچكتر از آن است كه ] این تصور را به وجود آورده باشد. چون من تصور «نامتناهی» دارم، مبدأ تصور نامتناهی باید نامتناهی باشد.

این هم جواب خیلی واضحی دارد و آن این است كه تصور شی ء و حقیقت شی ء دو امر جداست. ذات نامتناهی از من بزرگتر است. البته اگر ذات نامتناهی در ذهن من می بود، می گفتم این را من ایجاد نكرده ام، من كوچكترم از اینكه او را ایجاد كنم (یعنی معلول نمی تواند از علت خودش كامل الوجودتر باشد و علت نمی تواند از معلول خودش ضعیفتر باشد) ، اما من تصور ذات نامتناهی را می كنم. آیا نفس این تصور ذهنی از من كاملتر است؟ نه، تصور شی ء غیر از حقیقت شی ء است، مثل این است كه بگویید من آتش را تصور می كنم، بعد ما بخواهیم تمام خواص آتشی را كه در خارج وجود دارد روی این آتش ذهنی بیاوریم، بگوییم آتش خارجی مثلا می سوزاند، پس آتش ذهنی هم می سوزاند. آتش ذهنی تصور آتش است، درست است كه تصور آتش رابطه ای ماهوی با خود آتش دارد اما عین آتش كه نیست، اثر آتش در آن ظاهر نیست .

بعد یك حرف دیگری را خودش می گوید و جواب می دهد

«و اگر بحث کنند آ ن تصور هم مانند تصور سردی و تاریکی امر عدمی است و ممکن است مخلوق ذهن باشد ، جواب می گویم چنین نیست ؛ ذات نا متناهی یعنی کمال مطلق ، و کمال مطلق امر عدمی نیست ...من ناقصم و از نقص پی به کمال نمی توان برد ، بلکه به سبب تصور کمال که در ذهن من است به نقص خود بر خورده و طالب کمال شده ام . و نیز کمال از تصورات مجعول نیست ، زیرا که نمی توانم آن را متبدل یا کم و بیش کنم .»

سخن کانت در رد برهان وجودی

کانت آلمانی این برهان را رد کرده است و انصاف هم این است که این برهان ، برهان صحیحی نبوده و رد او هم رد به جایی است .

چون در براهین حكما بر اثبات وجود باری نظر دقیق می كنیم، می بینیم همه منتهی به سه برهان اصلی می شود: یكی «برهان وجودی» كه آنسلم آورده و دكارت و هم مشربان او یعنی اكثر حكمای جزمی و اصحاب عقل همان را به عبارات مختلف پذیرفته اند و به طور خلاصه این است كه ما تصور كمال و ذات كامل را داریم، و ذاتی كه وجود نداشته باشد كامل نیست. [چون ما تصور كامل را داریم و اگر وجود نداشته باشد كامل نیست، پس این تصور داشتن ملازم وجود داشتن است] ذات كامل حقیقی ترین ذوات است، پس چگونه ممكن است وجود نداشته باشد؟ و لزوم وجود برای ذات كامل مانند لزوم درّه است برای كوه یا لزوم وجود زاویه است برای مثلث. ولی عجب است كه این استدلالیان توجه نمی كنند كه وجوب كمال برای ذات كامل، پس از آن است كه ذات كامل را متحقق بدانیم. (می گوید شما كه می گویید ذات كامل، آن كه تا حالا فقط تصور كمال است. اول ثابت بكن كه او وجود دارد، تا كمالش هم ثابت بشود، هنوز بحث در اصل وجود آن است ) آری، كوه اگر موجود باشد، درّه لازم است اما اگر كوه نباشد، درّه هم نخواهد بود، و نیز ضرورت وجود زاویه برای مثلث سبب ضرورت وجود مثلث نمی شود (اگر مثلث باشد، زاویه دارد اما آیا چون مثلث زاویه می خواهد، حتما باید مثلثی وجود داشته باشد؟ نه، به عبارت دیگر تصور درّه را برای كوه واجب می دانیم (اما به شرط اینكه كوهی باشد ) اما وجود كوه از كجا واجب شد؟ پس همچنین تصدیق می كنیم كه تصور وجود برای تصور ذات كامل، واجب است اما تحقق وجود ذات كامل از كجا واجب است؟ (اگر ذات كاملی باشد، ما برایش تصور وجود می كنیم اما از كجا كه وجود داشته باشد؟ )

همچنین وجود ذات كامل را منكر نیستیم اما تصورش مستلزم وجودش نیست.


برهان صدیقین ملاصدرا نیز بیان شده بود و چون من آن را متوجه نشدم نتوانستم خلاصه کنم . 


نوشته شده در شنبه 23 شهریور 1392 ساعت 21:34 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک