تبلیغات
روزهای زندگی - و دقیانوسی که منم

روزهای زندگی

دلم ، برخاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد .دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد .
می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آید و کی فرو می شود و ندانم کدامین قرن از پی کدام قرن می گذرد . 
و کاش چشم که باز می کردم ،دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود .
من آدمی هزار ساله ام که هزار بار گریخته ام ، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام . اما هر جا که رفته ام ، دقیانوس نیز با من آمده است . من خوابیده ام  و او بیدار مانده است . دیگر اما گریختن و خواب سیصد ساله به کار من نمی آید . من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد و با چشم های من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می آیند نه در راه ها که در رگ های من می دوند .
چه بگویم که گریختن از این دقیانوس ، گریختن از من است و شورش بر او ، شوریدن بر خودم .
نه، ای خدای خواب های معرفت و غار های تنهایی .من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب . که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید . فردا ، فردا مصاف من است و دقیانوسم . بی زره و بی شمشیر و بی کلاه ، تن به تن و رویارو ؛زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش .

منبع:«من هشتمین آن هفت نفرم »،نویسنده :عرفان نظر آهاری، انتشارات صابرین،چاپ چهارم،1388،صص 26-28

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر 1394 ساعت 08:42 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک