تبلیغات
روزهای زندگی - یک استکان یاد خدا باید بنوشم

روزهای زندگی

شیطان

اندازه ی یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام 

بی آن که اصلاً ما بفهمیم 

و روحمان سر می کشد آن را 

آن چای شیرین را 

شیطان زهرآگینِ دیرین را

آن وقت او 

خون می شود در خانه تن 

می چرخد و می گردد و می ماند آن جا 

او می شود من 


طعم دهانم تلخ تلخ است 

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تار و پودم 

این لکه ها چیست؟

بر روح سر تا پا کبودم !

ای وای پیش از آن که از این سم بمیرم 

باید که از دست خودت دارو بگیرم
 
ای آنکه داروخانه ات 

هر موقع باز است 

من ناخوشم 

داروی من راز و نیاز است 

چشمان من ابر است و هی باران می آید 

اما بگو 

کی می رود این درد و کی درمان می آید؟



شب بود اما 

صبح آمده این دوروبرها 

این ردّپای روشن اوست 

این بال و پر ها 




لطفت برایم نسخه پیچید :

یک شیشه شربت آسمان 

یک قرص خورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم 

معجونی از نور و دعا باید بنوشم  


 منبع : کتاب «من بیابان ، همسرم باد »، نویسنده :عرفان نظر آهاری ،انتشارات «نور و نار»، چاپ اول، 1392،صص 19-20
نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن 1394 ساعت 11:39 توسط زهرا مصلی نژاد نظرات |


مرجع قالب وبلاگ در میهن تمپ - طراح قالب : پیچک